بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

سفر در معنا

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

چه فضیلتی در پرنده نبودن است؟

نویسنده: عارف قندی‌پور

زمان مطالعه:7 دقیقه

چه فضیلتی در پرنده نبودن است؟

چه فضیلتی در پرنده نبودن است؟

می‌گوید دلیل حک‌کردن طرح‌ها بر سنگ‌ قبر آن است که بعد از بارش باران، مقداری آب در آن گودی‌ها و فرورفتگی‌های حاصل از حکاکی جمع شود تا پرندگان بتوانند از آن بخورند و سیراب شوند و این رفع تشنگی پرندگان، ثوابی به روح شخص مدفون برساند. دلیل اصلی شستشوی قبور را، همین پر شدن گودی‌ها از آب ذکر می‌کند. اما برایم سوال می‌شود که چه چیزی طرح‌های حک شده بر سنگ قبر را برایم جذاب می‌کند؟ چطور ممکن است فرورفتگی استخوان ترقوه‌ات پرنده‌ای را متصل به زندگی کند؟ چرا پرنده نیستم؟


بقیه حرف‌های راهنمای تور را گوش نمی‌کنم. عوضش فکر می‌کنم در پرنده بودن نوعی حس وجود دارد که بیانش راحت نیست. از این قسم حس‌ها که دوست دارم پرنده باشم و بالا بروم و سپس به آنچه بارها تصورش کرده‌ام رنگ واقعیت بزنم. بارها تصور کردم، درست مثل ورزشکاری که بارها قهرمان شدن در المپیک را متصور شده. این تصورات را تا آنجا گستردم که سر قبر همه‌ی آن‌هایی که دوست‌شان ندارم فرود آیم و آب بخورم و بدون خواندن فاتحه بروم. دوست داشتم ازقدرت پرنده بودنم استفاده کنم و از آن‌‌ها انتقام بگیرم.

 

دیگر زمانی که چنین حسرتی داشتم -حسرت پرنده نبودن- در جلسات درمان بود. آن زمان پیوسته روی احساسات تمرکز داشتیم. این سوالات که «وقتی فلان اتفاق افتاد چه حسی پیدا کردی؟ خب با این حست چیکار کردی؟ این حس کجای بدنت رفت؟ چه گفت‌‌‌‌‌وگویی بین تو و حست شکل گرفت؟»

 

و درمانگر، بعدتر می‌گفت نباید فکر کنی. باید وصل بشوی به زندگی. می‌پرسیدم وصل شدن به زندگی یعنی چه؟ می‌گفت یعنی صبح که از خواب بیدار می‌شوی، به این فکر کنی صبحانه چی بخورم نه اینکه فکر کنی من چرا اینجاام؟ چرا بیدار شدم؟ می‌گفتم خب اینکه شد زندگی نباتی. فرقمان با بقیه جانداران چیست؟ می‌گفت فرقی نداریم؛ ما فقط یک‌سری ادراکات و احساسات بیشتری داریم. می‌پرسیدم خب به چه کارمان می‌آید؟ بهتر نبود نبات بودیم؟ حیوان بودیم؟ مثلا اگر من یک حیوان بودم شاید خیلی خوشحال‌تر بودم. می‌گفت «اره دقیقا» و این جمله‌اش بسیار آزارم می‌داد.

 

و بعد منی که از حرف‌های مثلا علمی ایشان حیران شده بودم را راهنمایی می‌کرد. حرف‌های بعدی از آن هم فراتر می‌رفت. می‌گفت راجرز چیزهایی درباره مواجهه‌ی ما با زندگی گفته. او اعتقاد داشته که نیازی به تحریف یا تغییر دادن واقعیت نداریم؛ نه تنها نیازی نداریم بلکه باید کاملا صریح، بدون سانسور و بدون واسطه با آن مواجه شویم. پدیده‌ها را آن‌طور که هست ببینیم نه آن‌طور که باید باشند. بعد از این شکل از مواجهه، باید انتظارات خودمان را متناسب با واقعیت تنظیم کنیم. یعنی بپذیریم که مرگ و دعوای با والدین و توی صف‌زدن گنده‌بک‌ها و فرم مضحک ریش‌هایم و خوشایندی پرنده‌بودن، بخش‌هایی از حقیقت اند؛ بعد از اینکه این حقایق را همان طور که هستند دیدیم و پذیرفتیم، انتظارات واقع‌بینانه‌ای منطبق بر این حقایق داشته باشیم. این موضوع را در نظر بگیریم که انسان بودن یعنی محدودبودن. خلاصه‌ی حرف‌هایش آنکه انتظار نداشته باشم زورم به گنده‌بک‌های توی صف‌زن برسد، انتظار نداشته باشم که پرنده بشوم.

 

راجرز چیزهایی گفته که دوست داشتم ایشان را از قبر بکشم بیرون و بهِشان بگویم مرتیکه احمق، تا به حال شده ترقوه‌اش را تصور کنی؟ تا به حال شده صبح‌ها بدانی برای چه بیدار شده‌ای و چه رسالتی پشت این بیدار شدن است؟ تا به حال پرنده بوده‌ای؟

 

درباره معماری بنای هارونیه و طاق ضربدری‌اش توضیح می‌دهد. طاق ضربدری نوعی معماری است که با اعمال فشار و ضربه خراب نمی‌شود و می‌تواند تنش خیلی زیادی را تحمل کند. در دروس مهندسی، درس جامع و مشهوری وجود دارد با نام مقاومت مصالح. درسی که برای بسیاری از رشته‌های مهندسی که حتی با تخریب و شکست و معماری و مقاومت هم سر و کاری ندارند، در نظر گرفته شده. در اینکه طاق ضربدری امروزه تغییرات زیادی را متحمل شده و سازه‌های مشابه خودش را تولید کرده که می‌تواند تنش‌های بسیار زیادتری را تحمل کند هیچ تعجبی نیست؛ اما در اینکه چند صد سال پیش و بدون تجهیزات امروزی می‌توانستند چنین سازه‌هایی بنا کنند بسیار عجیب است. طاق ضربدری می‌تواند تنش‌های فراوان قائم را تحمل کند و فرو نریزد که این اتفاق با نوع معماری خاص، با توانایی انتقال تنش‌های وارده بر تیرهای فرعی ممکن می‌شود. درک این مساله که طاق ضربدری بتواند تنش قائم را به خوبی تحمل کند سخت نیست اما اینکه بتواند ضربات را تحمل کند ممکن است حاصل غلو راهنمای تور باشد. به هر ترتیب، احتمالا باید مجدد مقاومت مصالح و مبحث تنش‌ها را مرور کنم. نه تنها باید به بررسی تنش‌ها در مقاومت مصالح باید بپردازم بلکه باید به بررسی تنش‌های روانی در جلسات درمان هم نگاهی بیندازم. اگر فرصتی کردم آخرین تحولات و تنش‌های منطقه را هم مرور می‌کنم.

 

دوباره، سه‌باره و چندباره مرور می کنم. یواشکی و طوری که کسی نبیند یادداشت‌های جلسات درمان را مرور می‌کنم. تمام استعاره‌ها و نگرش‌هایی که در این مدت کسب کرده‌ام را مورد بازبینی قرار می‌دهم. تنش‌هایی که تحمل کردم را با دقت به خاطر می‌آورم. اما هرچه کلنجار می‌روم، می‌بینم حلقه‌ای کم است. چیزی وجود دارد که باید بتوانم حل و فصلش کنم تا تمرکزم به تور و بازدید بازگردد. آخر این مردک مسخره – بخوانید راجرز- دارد پرنده بودن من را زیر سوال می‌برد. من از راجرز و همدست‌هایش بیزاری می‌جویم و هرگز برایشان فاتحه نمی‌خوانم. اصلا چه نیازی به درمان دارم. مگر حیوانات که درمان نمی‌گیرند حال‌شان خوب نیست؟ مگر طاق ضربی نمی‌تواند به خوبی مقاومت کند؟

 

چند قدم بعدی در عمارت هارونیه را با خودم مجادله می‌کنم. این اولین بار نیست که از پرنده‌نبودن خجالت می‌کشم. چه حس عجیبی. این شرم را همه جا با خودم برده‌ام. پیوسته همراه من است. یکی از رفتارهای عجیبی که دارم این است که اگر روزی برایم به خوبی سپری نشود، شب‌اش مسواک نمی‌زنم و از قصد این کار را می‌کنم تا به نحوی اعتراض خودم به زندگی را نشان داده باشم. راستش چند شبی‌ست که مسواک نزده‌ام و در اعتراض به راجرز قیام کرده‌ام. من دوست ندارم رویای بزرگم را از دست بدهم. دوست ندارم هویت و خاطرات دروغینی را که ساخته‌ام ترک کنم. روزهاست مثل ورزشکاری که به جز تصور قهرمان‌شدن هیچ تلاش دیگری نمی‌کند، فقط تصور می‌کنم. فکر می‌کنم که جستار نمی‌خوانی و نمی‌دانم چرا دارم مقاومت می‌کنم؛ نمی‌دانم چرا هنوز می‌نویسم. به خوبی آگاهم که هیچ سازه‌ی نامیرایی در جهان وجود ندارد. بالاخره می‌ریزد و من با سیلی واقعیت روبه‌رو خواهم شد. من برای قهرمان المپیک شدن زیادی کوچک و ضعیفم؛ برای دوست داشتن تو چطور؟

 

 اما چطور تحمل کنم؟ با آن چه کار کنم؟ این حس کجای بدنم برود؟ چه گفتگویی بین من و حسم شکل بگیرد؟ پرسش بزرگم همان سوال چند سال پیش است: آیا همه‌ی ادامه‌ها درد دارند؟ هربار، آن چیزی که بین‌مان نیست را تصور کنم قرار است درد بکشم؟ یعنی تمام ادامه‌ی حرف‌های راهنمای تور و دیگر راهنماهای جهان قرار است مرا درگیر عمیق‌ترین فکرها و احساساتم کند؟ هربار که حس نکنم شادانم، حس نکنم صبح معناداری را شروع کرده‌ام، قرار است رنجور شوم؟ گفته بودی دوست نداری در این مطالب عمیق شوی. چرا دوست نداری؟ در سطوری که برای خودت است، در جایی که کسی شما را نمی‌بیند و قضاوت نمی‌کند، از چی اِبا داری؟ راستی تو با حس‌هایت چه کار می‌کنی؟ با این احساسات چگونه برخورد می‌کنی؟  کجای بدنت می‌رود؟ چه گفتگویی بین تو و حس‌هایت شکل می‌گیرد؟

 

سوال‌های بعدی را می‌خواهم سریع، قبل از آنکه حرف‌های راهنمای تور تمام شود بپرسم؛ من خل‌وچل بودم و در اواخر نوجوانی و اوایل جوانی نتوانستم چیزهایی را تاب بیاورم و گیر آن مردک فلسفه باف، بخوانید راجرز، و آن یکی درمانگر شل مغز افتادم. شما برایتان چه اتفاقی افتاده که درگیر این چیزها شدی؟ راستی چرا جستار نمی‌خوانی؟ و سوال آخرم آنکه آیا شما هم در ذهن خود گاهی دوست داشته‌ای پرنده شوی؟

عارف قندی‌پور
عارف قندی‌پور

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.